چه هفته اي بود ، راستش بعضي موقع ها فكر ميكردم كه اگه چنين اتفاقي بيفته واكنش من چيه؟
يعني اين كارو ميكنم يا نه اون كار بهتره ، نه اين هم كه در شان من نيست ، نه بايد همون كاري بكنم كه همه ميكنن ، اما وقتي مياد و ميگذره و بهش فكر ميكنم ، ميبينم آخه چرا من هيچكدوم از اون كارهايي رو كه قبلا فكرشو كرده بودم انجام ندادم ، اما خب خوبيش به اينه كه وقتي اين اتفاق افتاد به چيزهايي ميرسم كه نتيجه هايي كه داره خيلي بهتره تا اون واكنشي كه اون لحظه از روي عصبيت ميخواد ازم سر بزنه ، خب نتيجش اين بود كه فقط بايد راه رو عوض كنم و اون عصبيت رو به سمتي هدايت كنم كه برآيند بهتري رو داره و اين هم بدست نمياد مگه اينكه با آينده همراه بشه ، چون آينده خيلي كار آدم رو راحت تر ميكنه و خيلي از وابستگي هايي كه الان هست رو نداره و اون موقع راحت تر ميشه مشكلاتي رو كه سر راه ميان و بعضي هاشون مث پشه هستنن كه ريزن و از ريز بودنش نميشه كاريش كرد و بعضي ها هم مث اين ميمونه كه بخواي با دست خالي با يه آدم مسلح مبارزه كني و محكوم به شكستي ، و آينده ميتونه بهت پشه كش و يه تفنگ بده تا از پس هر دوتاش بربياي و مث اينه كه دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره.
كه باز به اون الگوريتيمي كه براي طرح انتخاب كردم بستگي داره كه آيا همه ي شرط ها رو درست تحليل كردم يا نه كه به خروجي اي كه مد نظره برسم و تو دام برنامه نويسيم نيفتم.
اما در ادامه ، اول خدا رو شكر ميكنم(هر چند فعلا باهاش يه طرفه قهرم!) كه الان پشت مانيتورم نشستم و دارم مينويسم چون ديروز نزديك بود به عنوان اغتشاشگر و خس و خاشاك دستگير بشم و برم يه جاي نامعلوم ،شايد هم بعدا مث ابطحي از تو زندان وبلاگمو بروز ميكردن!
البته تقصير از خودم بود كه شال سبزم رو صبح برداشتم و وقتي كيفم رو گشت و پيداش كرد من هيچ توضيحي براي حاجي نداشتم كه اين چيه؟
خب بعد پذيرايي مختصري كه به صرف لگد و كشيدن موهام توسط برادراي خدوم و جان بر كف و مخلص بسيج مستضعفين! داشتم ولم كردن اما مگه عبرت گرفتيم ، نه با بچه ها از لونه ي زنبور رفتيم طرف سنگر بچه هاي خودمون كه اون جا هم با گاز اشك آور پذيرايي شديم ، نكته ي جالب قضيه اين بود كه اون همه آدم ناديده گرفته شدن و باز اگه خودمون نبوديم و نميديديم باور نميكرديم كه اين مردم نيستن كه مرگ بر آمريكا ميگن بلكه افرادي بودن كه با وعده ي نهار و بعضي ها هم از اطراف تهران براي ديدن پايتخت با اتوبوس آورده شده بودن.
اما شعارهاي جالبي هم گفته شد كه من از اين يكي خوشم اومد و گفتم بنويسمش.
اوباما ، اوباما يا با اونا ، يا با ما !
خدانگهدار تا بعد.
دوستي گفت كه ميدوني اگه اين پنج نفر زير بخوان برن دزدي چي ميشه
گفتم نه.
گفت :
تهرانيه ميره ميگه : يالا هرچي پول داري رد كن بياد تا با اين تيزي خط خطيت نكردم!
قزوينيه: ببم جان اگه پولهاتو ندي من همين جا شما رو كن فيكن ميكنم!
رشتي : آوو! پيسر جان ! جيباتو بريز بيرون ببينم!
آباداني : وولك! آرنولدو ميشناسي من اصغرشونم پول مول داري بده.
ترك : ها ! كپك اوغلي ! پل مل ندي گيمه گيمه ميكنمتا ! گلديما!!!
خب اين هم شوخي اي بود ديگه كه فقط جدي گرفته نشه. لطفا
ما سه نفر بوديم و سال ، سال رفاقت بود
يكيمان عاشق و يك روز خوب و يك ماه بد
يكي تازه گسسته بود و نه خوب
و ديگري پاك همچون آيينه
( پاك آنچنان كه خواب ببيند)
ما سه نفر بوديم
و سال ، سال عطش بود
عاشق به جنون مي كشيد و
تازه گسسته به اشتياق
و آيينه به عطش
( چندان كه جمع مي پاييد)
ما سه نفر بوديم
و سال و ماه همان بود كه عاشق گسست و گسسته عاشق شد و آيينه شكست
( و جمعي كه نبود چنان كه ما سه تن بوديم)
سال ، سال طعنه و تنهايي بود.
![]()

