تبليغاتX
مرثیه ای برای یک رویا ...

مرثیه ای برای یک رویا ...

دفترچه خاطرات هوبخت

عجب بارونی بود
اصلن انتظارش رو نداشتم
پس از بارون تاریخ روز رو دیدم
91/1/19
این هم قشنگ و جالب بود برام ، 9 و 1 !
با خودم گفتم امروز با این بارون و ترکیب عدد روز قشنگ و رمانتیکیهدی
همینجور شد
پرسه زدن توی خیابون پس از بارون، یکی از زیباترین هاست...

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 22:15 توسط هوبخت| |
دعوا کردم

خیلی چیزهایی که نگفته بودم رو گفتم

اما باز هم ناگفته هست

ولی خنک شدم

آرومتر شدم

حیف که کمی فحش و بد و بیراه نتونستم بگم بهش

دوست داشتم جلوم بود و گردنش رو فشار میدادم و میگفتم بگو لعنتی

بگو آخه چرا؟

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 23:21 توسط هوبخت| |
آره

نسبت به این وبلاگ که نخستین تجربه ی مجازی من بود بی وفا شدم

انقدر سرگرم کارهای دیگه شدم

سایتهای دیگه

دلتا

فیس پوک

...

که تو رو فراموش کردم

اما تو یه چیز دیگه ای

چون بچه ی اولی

همیشه عزیز:D

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 1:50 توسط هوبخت| |
ای بابا

چه هفته ی عجیبی بود

چقدر اعتراف کردم به کارهایی که قبلن کردم

چقدر آمار جدید درآوردم

چقدر اشتباه داشتم تو زندگیم

چقدر خسته شدم از بعضی کارها و اما به اجبار باید بهشون تن بدم

چرا رها نمیشم از این حس تنهایی؟


نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 23:56 توسط هوبخت| |
والا چی بگم؟

چطور بگم؟

خیلی حرف زدن برام سخته

از اشتباهاتم بگم

از گذشته م

یا از چیزایی که میدونم و دیر فهمیدم!



نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 3:24 توسط هوبخت| |