مرثیه ای برای یک رویا ...
دفترچه خاطرات هوبخت
خیلی چیزهایی که نگفته بودم رو گفتم اما باز هم ناگفته هست ولی خنک شدم آرومتر شدم حیف که کمی فحش و بد و بیراه نتونستم بگم بهش دوست داشتم جلوم بود و گردنش رو فشار میدادم و میگفتم بگو لعنتی بگو آخه چرا؟ نسبت به این وبلاگ که نخستین تجربه ی مجازی من بود بی وفا شدم انقدر سرگرم کارهای دیگه شدم سایتهای دیگه دلتا فیس پوک ... که تو رو فراموش کردم اما تو یه چیز دیگه ای چون بچه ی اولی همیشه عزیز:D چه هفته ی عجیبی بود چقدر اعتراف کردم به کارهایی که قبلن کردم چقدر آمار جدید درآوردم چقدر اشتباه داشتم تو زندگیم چقدر خسته شدم از بعضی کارها و اما به اجبار باید بهشون تن بدم چرا رها نمیشم از این حس تنهایی؟
چطور بگم؟ خیلی حرف زدن برام سخته از اشتباهاتم بگم از گذشته م یا از چیزایی که میدونم و دیر فهمیدم!
اصلن انتظارش رو نداشتم
پس از بارون تاریخ روز رو دیدم
91/1/19
این هم قشنگ و جالب بود برام ، 9 و 1 !
با خودم گفتم امروز با این بارون و ترکیب عدد روز قشنگ و رمانتیکیه
همینجور شد
پرسه زدن توی خیابون پس از بارون، یکی از زیباترین هاست...






